etehadسفیر
دنبال کردن
قسمت اول. پارت اول. دوران کودکی سینوهه
💬459 view and 12 like

قسمت اول. پارت اول. دوران کودکی سینوهه

کودکی سینوهه

دوران كودكي مردي كه من او را به نام پدرم مي خواندم در شهر طبس يعني بزرگترين و زيباترين شهر دنيا, طبيب فقرا بود,و زني كـه مـن وي را مادرمي دانستم زوجه وي به شمار مي آمد.اين مرد و زن, تا وقتي كه سالخورده شدند فرزند نداشتند ولذا مرا به سمت فرزنـدي خودپذيرفتند.آنها چون ساده بودند گفتند مراخدايان براي آنها فرستاده ونمي دانستند كه اين هديه خدايان براي آنها چقدرتوليـدبدبختي خواهد كرد. مادرم مرا(سينوهه) ميخواند زيرا اين زن,كه قصه را دوست مي داشـت اسـم (سـينوهه) رادريكـي از قصـه هـا شنيده بود.يكي ازقصه هاي معروف مصر اين است كه(سينوهه) برحسب تصادف, روزي در خيمه فرعون,يك راز خطرناك را شنيد وچون دريافت كه فرعون متوجه گرديد كه وي از اين راز مطلع شده ,ازبيم جان گريخت ومدتي در بيابانها گرفتـارانواع مهلكـه هـا بود تا به موفقيت رسيد. مادرم نيزفكرمي كرد كه من ازمهلكه ها گذشته تا به او رسيده ام و بعد ازاين هم ازهر مهلكه جان بـه در خواهم برد. كاهنين مصرمي گويند كه اسم هركس نماينده سرنوشت اوست واز روي نام ميتوان فهميد كه بـه اشـخاص چـه مـي گذرد.شايد به همين مناسبت من هم در زندگي گرفتار انواع مخاطرات شدم و در كشور هاي بيگانه سفر كردم و به اسرار فرعونهـا و زنهاي آنها (, اسراري كه سبب مرگ ميشد) پي بردم.ولي من فكر ميكنم كه اگرمن اسمي ديگرهم مـي داشـتم بـاز گرفتـار ايـن مشكلات و مخاطرات مي شدم واسم در زندگي انسان اثري ندارد .ولي وقتي يك بدبختي,يا يك نيكبختي براي بعضـي از اشـخاص پيش مي آيد با استفاده ازاين نوع معتقدات,دربدبختي خود را تسكين مي دهند,ودرنيكبختي خـويش را مسـتوجب سـعادتي كـه بدان رسيده اند مي دانند. من درسالي متولد شدم كه پسرفرعون متولد گرديد و زن فرعون كه مدت بيسـت و دو سـال نتوانسـت يك پسربه شوهر خود اهداء كند درآن سال يك پسرزاييد .ولي پسرفرعون درفصـل بهـاريعني دوره خشـكي متولـد گرديـد و مـن درفصل پاييزكه دوره آب فراوان است قدم به دنيا گذاشتم .1 من نميدانم كه چگونه وكجا چشم به دنيا گشودم بـراي اينكـه وقتـي مادرم مراكناررود نيل يافت,من دريك زنبيل از چوبهاي جگن بودم وروزنه هاي آن زنبيل را با صمغ درخت مسدودكرده بودند كه آب وارد نشود. خانه مادرم كناررودخانه بود ودرفصل پاييز كه آب بالا مي آيد مـادرم بـراي تحصـيل آب مجبورنبـود از خانـه دور شود.يك روز كه مقابل خانه ايستاده بود زنبيـل حامـل مـرا روي آب ديـد و ميگويـ د كـه چلچلـه هـا,بـالاي سـرم پروازميكردنـد وخوانندگي مينمودند زيرا طغيان نيل,آنها را به خانه ما نزديك كرده بود.مادرم مرا به خانه برد ونزديك اجاق قرارداد كه گرم شوم ودهان خود را روي دهان من نهاد و با قوت دميد ,تا اينكه هوا وارد ريه ام شود ومن جان بگيرم .آنوقت مـن فريـاد زدم ولـي فريـاد ضعيفي داشتم. پدرم كه به محلات فقرا رفته بود كه طبابت كند با حق العلاج خود عبارت از دو مرغابي و يك پيمانه آرد مراجعت كرد و وقتي صداي مرا شنيد تصوركرد كه مادر يك بچه گربه به خانه آورده ولي مادرم گفت اين يك بچه گربه نيسـت بلكـه يـك پسراست و توبايد خوشوقت باشي زيرا ما داراي يك پسرشده ايم.پدرم بدوا متغيرگرديد ومادرم را ازروي خشم به نـام بـوم خوانـد ولي بعد ازاينكه مرا ديد تبسم كرد وموافقت كرد كه مرا مانند فرزند خويش بداند و نگاه بدارد . روز بعد پدرومادرم به همسـايه هـا گفتند كه خدايان به آنها يك پسر داده است ولي من تصور نمي كنم كه آنها اين حرف را پذيرفته باشند زيرا هرگز بارداري مادرم را نديده بودند.مادرم زنبيل مزبور را كه حامل من بود بالاي گاهواره اي كه مرا در آن قرار داده بودند آويخـت و پـدرم يـك ظـرف مس براي معبد هديه برد تا اينكه در عبادتگاه اسم مرا به عن وان اينكه فرزند او و زنش هستم ثبت كنند. آنگاه پدرم چـون طبيـب بود خود,مرا ختنه نمود زيرا ميترسيد كه مرا به دست كاهن معبد براي ختنه كردن بسپارد زيرا ميدانست كه چـاقوي آنهـا توليـد زخمهاي جراحت آورمي كند.ولي پدرم فقط براي احترازاز زخم چزكين,مراخود ختنه ننمود بلكه ازايـن جهـت مـرا بـراي مراسـم ختان به معبد نبرد كه ميدانست علاوه برظرف مس براي ختنه كردن بايدهديه ديگربه عبادتگاه بدهد زيرا پـدرم بضـاعت نداشـت ويك ظرف مس برايش يك شيء گرانبها بود.واضح است كه وقتي اين وقايع روي داد من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسيدم. تاهنگامي كه كودك بودم آنها را پدرومادر خود مي دانستم ولي بعدازاينكه دوره كودكي من سپري گرديد و وارد مرحلـه شباب شدم و گيسوهاي مرا به مناسبت ورود به اين مرحله بريدند پدر و مادر حقيقت را به من گفتند .زيرا ازخدايان مي ترسـيدند ونمي خواستند كه من با آن دروغ بزرگ زندگي نمايم.من هرگز ندانستم كه پدر و مادر واقعي من كيست ولـي مـي تـوانم از روي حدس و يقين بگويم كه والدين من جزوفقرا بودند ياازطبقه اغنياء ومن اولين طفل نبودم كه اورا به نيل سپردند وآخرين طفل هم محسوب نمي شدم.درآن موقع طبس واقع درمصر,يكي ازشهرهاي درجه اول يـا بزرگتـرين شـهر جهـان شـده بـود,و در آن شـهر كاخهاي بسيار ازثروتمندان به وجود آمد.آوازه طبس سبب شد كه عده كثيرازخارجيان ازكشورهاي ديگرآمدند ودرطبس سـكونت كردند واكثر فقير بودند و مي آمدند كه درآن شهرتحصيل ثروت نمايند .دركنار كاخهاي اغنياء و معبدهاي بـزرگ,دردو طـرف رود نيل, تا چشم كار مي كرد كلبه فقرا به وجود آمده بود ودرآن كلبه ها يا فقراي مصري زندگي ميكردند يا فقراي بيگانه .بسـياراتفاق مي افتاد كه زنهاي فقيروقتي طفلي مي زاييدند آن را درزنبيلي مي نهادنـد و بـه دسـت رود نيـل مـي سـپردند .ولـي چـون يـك ادامه دارد....
×
آیا این پست حذف شود ؟ حذف